چهارشنبه ٢٩ شهريور ١٣٩٦
home mobile rss
FA |   EN
صفحه اصلی > پـژوهـش > همایش‌ها و نشست‌های علمی > بررسی پیشینه مطالعات اسلام شناسی در فرانسه  

 

مقدمه:

واژه ی اسلام در زبان فرانسه مشار به دو معناست: نخست دین اسلام (islam) ودوم جهان اسلام(Islam) و فرهنگ و تمدن آن است. بنابراین اسلام شناسی هم مطالعات دین اسلام و هم تحقیقاتی که راجع به فرهنگ و تمدن و جهان اسلام است را در بر می گیرد. (دقیقا به دلیل همین گستردگی است که نمی توان اسلام شناس جامع یافت بلکه تنها مطالعات اسلامی و محقق اندیشه ی اسلامی را می توان یافت). اخیرا واژه ی مغالطه آمیز دیگری نیز به این ادبیات وارد شده که  عبارت است از islamisme..مغالطه آمیز به این معنا که در فرهنگهای لغت تمام زبان ها، این واژه معنایی جز دین اسلام ندارد اما در فرهنگ رسانه­ای حامل بار معنایی دیگری شده است تا آنجا که  بسیاری مدعی محالفت با اسلامیسم هستند نه اسلام.

ارنست رنو، پدر شاخه ای از فیلولوژی جدید و نیز دارای گرایشات اسلام ستیزانه  و در معنای کلی­تر سامی ستیزانه است، در جمله  بسیار معروفی می­گوید: دین اسلام، روح سامی است. در نظر او islamismeتا قبل از انقلاب ایران معنایی غیر از دین اسلام نداشت. به بیان دیگر تا قبل از این دوران واژه­ی اسلام برای اشاره به دین اسلام به کار نمی رفت اما پس از آنکه تعدادمحققان عرب فرانسوی زبان بیشتر می­شد، بسیاری از مفاهیم ، آکادمیک را به این سمت سوق داد که برای اشاره به این دین از واژه ی islamاستفاده شود و نه islamisme. از آن زمان به بعد مشخص نشد که منظور از این کلمه ی دوم چیست و به چه چیز اشاره دارد. که عموما هم از آن به چیزی ترسناک و مخیف و بد تعبیر شده است.

مطالعات مربوط به اسلام را در چهار دوره ی تاریخی می توان ردیابی کرد:

1.      قرون وسطی

2.      رنسانس

3.      عصر استعمار

4.      پسااستعمار

نکته ی اولی که باید به آن توجه داشت این است که نام گذاری قرون وسطی و رنسانس کاملا ایدئولوژیکی است. میشل که مورخ انقلاب فرانسه است اول بار این دو کلمه را به کار می برد و بعدها نیز در ادبیات انگلیس رایج می شود. منظور از این دو واژه چیست؟ قرون وسطی یعنی دوره ای که در میان عصر یونان وروم باستان و رنسانس (نور باستان) قرار دارد. در واقع رنسانس نوعی بازگشت است؛ بازگشت به دوره نورانی عقلانیت روم و یونان، بعد از ظلمات هزارساله ی قرون رنسانس یعنی مسیحیت، یهودیت ، عربیت و به طور کلی روح سامی. در رنسانس یک مبارزه ی تمام عیار با این روح سامی انجام گرفت و البته با شرقی ها که شامل مسیحی های شرقی و فکر عربی می شد. از سال1453 میلادی که به عنوان سال رسمی شروع رنسانس وضع شد تا سال 1500 مملو از اتفاقات عجیب است. در سال 1453 احمد فاتح اسلامبول را فتح می کند، در سال 1492 آخرین منطقه ی مسلمان اسپانیا نیز از دست مسلمانان درآورده می شود و همه ی مسلمانان و یهودیان اخراج می شوند تا کشف آمریکا که در واقع کریستف کلمپ به دنبال یافتن راهی تازه برای تجارت با چین و هند بدون عبور از کشورهای اسلامی میانه بود که به کشف آمریکا انجامید. اما همین که این عصر جدید را رنسانس نامیدند و آن دوره ی هزارساله را قرون وسطی نشان دهنده ی نگاه ایدئولوژیک آنها می باشد.

چرا که اتفاقا زیباترین آثار هنری در همین دوران هزارساله به ظهور رسیدند. این تفسیر ایدئولوژیک زده چنین تفسیر می کند که با ورود مسیحیت و مسیحی شدن کنستانتین که امپراطور روم بود، تمدن های پر از شگفتی یونان و روم از بین می رود و روح شرقی و سامی وارد می شود.قرون وسطی را در دو بخش درنظر گرفته اند. یکی از قرن 5 تا قرن 11 یا 12 و دیگری از قرن 12 تا قرن 15 که شروع رنسانس است. این بخش دوم مربوط به ورود اسلام است. دریای مدیترانه که پیش از این مسیحی بود حال مسلمان است. از دید نویسندگان غربی در آن زمان سه جهان معرفی شد: لاتینی ها، یونانی ها (چه یونانی باشند و چه از نژادهای دیگر که یونانی می نوشتند)، عربها (نه به معنی نژاد عرب بلکه به معنی کسی که به عربی می نویسد). عمده ی ترجمه های مهم در عصر اسکولاستیک و لاتینی دراین قرن (12) انجام می شود. تا پیش از آن تنها بخش هایی از منطق ارسطو ترجمه شده بود اما طبق تواتر تاریخی آلبرت کبیر و شاگردش توماس آکویناس به تمام آثار ترجمه شده ی ارسطو دسترسی داشته اند و بنابراین تمام آن آثار ترجمه شده بودند آن هم به همراه شرح و تفسیرهای بسیار. و در واقع باید این نکته را روشن ساخت که در این دوره، لاتینی ها به ارسطو و افلاطونی که همراه با شرح و تفسیرهای ابن سینا و ابن رشد و امثالهم بود دسترسی داشتند و نه ارسطو و افلاطون یونانی خالص. این نکته نیز خالی از فایده نیست که بدانیم اخیرا کتابی در فرانسه منتشر شده است که ادعا می کند هیچ یک از ترجمه هایی که از عربی به لاتین آمده بود واسطه برای فهم فلسفه ی یونانی نبودند و اهمیت آنچنانی نداشته اند. در واقع ادعای این کتاب در دوبخش است اول آنکه عمده ی آثار مهم فلسفی یونانی در بخشی از فرانسه ترجمه شدند و ثانیا اینکه اساسا زبان عربی نمی تواند محمل مناسبی برای انتقال مفاهیم فلسفی باشد و به بیان دیگر اساسا نمی تواند یک مفهوم فلسفی را انتقال دهد. این درحالی ست که ادعایی که این نویسنده می کند به لحاظ تاریخی غلط است و از سوی دیگر باید گفت که این نویسنده، تخصص و زمینه ی فعالیت آکادمیکش در مورد تاریخ شوالیه ها و جنگ های شوالیه ها در اروپا ست و اظهار نظر او وجهیت ندارد. متخصصان تاریخ فلسفه و تاریخ علوم نیز در جلسه ای علمی سخنان او را رد کردند. ( ذکر یک نکته در این مقام بی راه نمی باشد و آن اینکه مطالعات شیعه شناسی در فرانسه کمتر انجام شده است چرا که متخصصان زبان و عربی فکر می کردند که تشیع خاص ایران است و بعد ها فهمیدند که چنین نیست و مربوط به جهان اسلام است).

در این عصر ترجمه هیچ اثری از کلام یا تصوف یا فقه یا حدیث ترجمه نشده است و هرآنچه ترجمه شد مربوط بود به علوم (به معنای جدید کلمه) بود و فلسفه. دلیل آن این بود که عقل بین انسان ها مشترک است اگرچه در دین و ایمان اختلاف داشته باشیم.در پژوهش علمی همه برابریم و اگر گروهی پیشرو بودند پس باید از آنها پیروی کنیم.( این نکته نیز اینجا شایان ذکر است که اگر دقت کنیم می یابیم اتفاقا در دوره ی قرون وسطی، عقل گرایی و منور الفکری بیشتر است تا در دوره ی رنسانس و عصر استعمار). به بیان دیگر می توان گفت که فلسفه ی ارسطو به گونه ای حلقه ی مرکزی اتصال یهودیان و مسلمانان و مسیحیانی بود که در این منطقه ی اطراف مدیترانه بودند.

ویژگی مهم دیگر –که کمتر به آن پرداخته شده است- این است که کتاب سیاست ارسطو که اتفاقا به زبان عربی ترجمه نشده بود  و در واقع بینش سیاسی- فلسفی ای که از آثار فارابی برآمده بود بیشتر ماخوذ از اندیشه ی افلاطونی بود که نگاه متافیزیکی خود را در مورد سیاست نیز تسری داده بود. در حالی که ارسطو اساسا سیاست را متافیزیکی نمی نگریست و مربوط به عالم تحت القمر می دانست. به بیان دیگر متافیزیک مربوط به عالم فوق القمر است و عالم تحت القمر با تجربه به پیش می رود. این نگاه ارسطویی به سیاست در توماس آکویناس و فلسفه ی اکولاستیک ادامه یافت.

در اثنای جنگ های صلیبی(1100-1250) و به درخواست یک کشیش در اندلس ترجمه ای از قرآن انجام شد که به منظور تحدی و مبارزه با مسلمانان و بنا به ضرورت بود و باید بیان داشت که ترجمه ای کامل نبود بلکه خلاصه ای بود از قرآن و سرشار از پیش داوری. آنچه مهم است ذکر این نکته است که این ترجمه تا پانصد سال تنها ترجمه از قرآن بود(حدودا 1170) و ترجمه ی بعد در سال 1647 و به زبان فرانسه بود و از روی همین ترجمه ی فرانسه هم ترجمه های انگلیسی و آلمانی صورت گرفت که همگی دویست سال بعد بودند. این ترجمه ها از آن جهت که به ما نشان می دهد انسان اروپایی آن سده ها چه ذهنیتی از اسلام داشته مهم هستند و الا هیچ ارزش علمی نداشتند.

عصر رنسانس:

اولین کتا چاپی  در غرب کتاب مقدس بود که در 1455میلادی  توسط انتشارات گوتنبرگ منتشر شد. اما اولین کتاب با حروف چینی عربی در سال 1514 و در ایتالیا چاپ شد و اولین چاپ خانه ها در ایتالیا و هلند و فرانسه بودند. اولین کتاب عربی که در چاپخانه ی کشوری عربی منتشر شد حدود سال 1733 و توسط مسیحیان ارتدوکس منتشر شد. تا سال 1821 میلادی که در مصر اولین کتاب های عربی مسلمانان چاپ شد، مفتی های مسلمان با این جریان مخالفت می کردند. در سال 1490 میلادی یهودیان ساکن امپراطوری عثمانی با گرفتن اجازه ای از سلطان عثمانی، کتاب هایی از ابن میمون یا ابن سینا را به زبان عربی و البته با حروف عبری چاپ کرده بودند و در همین دوره است که تمام کتاب های ابن سینا ( قانون، شفا و...) در چاپ خانه های رم و آمستردام و فرانسه چاپ شدند. کم کم و پس از گذراندن این تجربه ها بود که علاقه به ترجمه ی کتاب های عربی به فرانسه و دیگر زبان ها را می یابیم. به عبارت دیگر پس از این دوره دیگر مترجم ها به دنبال ترجمه به زبان لاتین نبودند بلکه زبان های محلی به عنوان مقصد ترجمه انتخاب می شدند. زبان های فارسی و ترکی نیز بعد از پنجاه سال در فضای آکادمیک محل توجه قرار گرفتند.

 

گرایشهای اولیه در رنسانس:

اول، شرق شناس (orientalist): که در ابتدا بار منفی داشت –با پیشوندی خوانده می شدند که به معنای شرق زده بود- و در راستای روحیه ی بازگشت به عقلانیت و دین باوری دوره ی باستان( روم و یونان)بود. به بیان دیگر کسانی که کتاب های فلسفی یا فیزیک و علوم دیگر به زبان های عبری، عربی می خواندند را با این واژه می خواندند که البته انسان های بسیار فرهیخته ای بودند و اساسا بخش اول پیشرفت های دوران رنسانس مدیون همین افراد است که یا خودشان به عربی می خواندند و یا ترجمه ای دست اول از متون عربی در دست داشتند. عده ای دیگر نیز در آن زمان علیه این فرایند بودند و اعلام می کردند که هم هنر آن دوره و هم فلسفه ی اسکولاستیک رایج، شرق زده هستند و باید کنار روند. فی المثل، افلاطون و ارسطویی که در آن زمان تدریس می شد را عربی می دانستند و عبور کرده از فیلتر فکر عربی می نگریستند و بیان می کردند که باید فلسفه ی افلاطون و ارسطوی خالص را احیا کنیم. این جریان را باید ضد شرق زدگی دوران رنسانس نامید که حتی کلیساهای زیبای گوتیگ (خود این واژه به معنای بربر می باشد) را نیز محصول نگاه شرقی می دانستند و علیه این تفکر می شوریدند.

تقریبا مقارن با انقلاب فرانسه (1783 میلادی)، ترجمه ای دیگر نیز از قرآن منتشر شد. کسانی که دست به ترجمه ی قرآن در آن زمان زدند تحت تاثیر افکار ولتر و روسو و امثالهم بودند یعنی هدف آنها رد اسلام یا تبلیغ برای مسیحیت نبود بلکه حتی ابعادی از اسلام را علیه کلیسا تبلیغ می کردند. درواقع مقصود آنها مقابله با کلیسا (و نه مسیحیت) بود و با این ایده ی واسطه بودن کلیسا مخالفت می کردند. آنها به دنبال تسامح بودند. چرا که زمانه ی درگیری و نزاع بین پروتستان و کاتولیک بود و این جدال مخصوصا در فرانسه بسیار بیشتر متبلور بود( حتی می توان گفت که یک دلیل عمده ی سکولار بودن فرانسه در عصر حاضر، جنگ های طولانی مذهبی بوده است). به این دلیل که از طرفی ایتالیا و اسپانیا، کاتولیک بودند و از طرف دیگر لوتریانیسم و پروتستانیسم در آلمان و دانمارک و شمال اروپا جریان داشت و فرانسه که در این وسط قرار داشت، محمل جنگ و خشونت های وحشتناک مذهبی بود. پس می توان چنین خلاصه کرد که اساسا اسلام ستیزی نبوده است یا اگر بوده بسیار کمرنگ متجلی می شده است. اما چنین هم نمی توان نتیجه گرفت که در نظر این اروپاییان، عربها و مسلمانان الگوی عقل گرایی بودند. عرب ها به مثابه ی حلقه ی بسیار مهمی بین یونان و روم باستان و دوران رنسانس، تلقی می شدند.

پس از آنکه کنستانتین، امپراطور روم باستان مسیحی شد، تمام فلسفه ی یونانی به اتهام شرک آمیز و کفرآمیز بودنش نفی شد و این دلیلی شد برای اخراج تمام فلاسفه از سرزمین های تحت سیطره ی روم به مناطق مختلفی از جمله جندی شاپور در ایران، یا منطقه ی حران و اسکندریه. حتی می توان گفت که تا مدت ها از آثار ارسطو تنها بخش منطق ترجمه و تدریس می شد. این نکته را نیز باید در نظر داشته باشیم که منطقه ی خاورمیانه محمل ادیان مختلف بود و باید دانست که بسیاری از متفکران آن زمان مسیحی بودند. بسیاری از صابعین حران که به زبان یونانی صحبت می کردند و مسیحیان سوریانی عهده دار عمده تلاش های ترجمه ای بودند.

عصر استعمار:

سال 1830 که فتح الجزایر صورت گرفت را باید آغاز عصر استعماری با معیار شرق شناسی و مطالعات اسلام شناسی در نظر گرفت. پایان این عصر را باید تا جنگ جهانی دوم درنظر گرفت. در این عصر، شرق شناسی معنای ایدئولوژیک خاص پیدا می کند. در واقع مفهوم شرق در مقابل غرب، مفهومی ایدئولوژیک است و نه جغرافیایی؛ شرق به معنای عالمی معرفی می شود که منور به نور عقلانیت غرب نشده است.

مسئله ی اساسی ای که نباید فراموش شود مفهوم الهیات نجات است که ابتدا از یهودیت نشات می گیرد و در مسیحیت معنای وسیع دیگری می یابد و در ادامه باز هم در رنسانس واومانیسم و لائیسیته دچار تحول معنا می شود اما محور اساسی آن ثابت باقی می ماند. ماهیت اساسی الهیات نجات در این پرسش بنیادی است که "چه کسی نجات پیدا می کند؟" یهودیان، تنها خود را نجات یافته می دانستند و باقی انسان ها را در ظلمات جهل و بت پرستی (بعل پرست) می انگاشتند. با رشد مسیحیت، مجموعه کتاب های یهودیان (عهد قدیم) را جزو کتاب های معتبر خود می دانستند. اما از سوی دیگر نمی توانستند چنین درنظر بگیرند که تنها قوم بنی اسرائیل رستگار شوند. بنابراین چنین بیان کردند که عامل رستگاری، پاک شدن قلب است و این از مجرای ایمان به مسیح حاصل می آید. بنابراین رستگاری در نژاد خلاصه نمی شود بلکه می توان همگان را به رستگاری دعوت کرد. این چنین مفهوم تبشیر، معنا می یابد و همگان می توانند در زمره ی قوم نجات یافته باشند. با آغاز رنسانس، نسخه ی جدیدی از الهیات نجات را می توان رد یابی کرد. زمینه ای فراهم می شود و در نتیجه ی آن متفکران این باور را تداعی می کنند که ما منور به نور عقل شدیم و از ظلمات قرون وسطی که از شرق آمده و خرافه پرستی رهیدیم. دیگر مسئله، مقابله ی دین حق با خرافه پرستی نیست بلکه مسئله، عقل گرایی است که رشد کرده در مقابل شرق که هنوز در خرافه مانده است. بنابراین باز هم باید تبلیغ کرد اما این بار نه برای مسیحیت؛ بلکه برای الهیات نجاتی که این بار در عقل گرایی خلاصه می شود. پس این نجات، نجات اخروی نیست بلکه باور، چنین بود که در دنیا نجات یافته ایم. بنیان استعمار، همین اندیشه است و روایت ایدئولوژیک شرق شناسی ریشه در همین اندیشه ی انحصارطلبانه الهیات نجات دارد. آنچه به وضوح روشن است شکافی است که بین اندیشه ای که در دوره ی قرون وسطی وجود داشت و متفکران آن دوره به اشتراک عقل بین انسان ها قائل بودند و حتی بر اساس آن استدلال می کردند که باید از عرب نویسان پیروی کرد چرا که آنها پیشرو بودند و این اندیشه ی عقل گرایی دوره ی رنسانس وجود دارد.

در دوره ی رنسانس دو گروه شرق شناس را می توان شناسایی کرد. یک گروهی که از جهت اهداف استعماری و کنترل کشورهای تصرف شده به مطالعه ی شرق می پرداختند؛ مثلا وضعیت راهها، سیستم اقتصادی، فرهنگ و عقاید مذهبی که همه ی این امور برای بهتر اداره کردن مستعمره نیاز بود. بنابراین از جهت تحقیقات اسلام شناسی در فرانسه، آثار کمی را در مورد شیعه می بینیم از این جهت که کشوری شیعه مستعمره ی فرانسه نبود،  حتی جنوب لبنان و یا بخش هایی از سوریه که شیعه نشین بودند اگر در آثار این شرق شناسان متبلور شده باشند، بیشتر بحث های سیستم سیاسی و فئودالی (در جنوب لبنان) است که نمایان شده که این ها هم ارزش آنچنانی ندارد. دلیل دیگر این مسئله نیز، خود علویان ساکن در این مناطق بود، چرا که این ها چیزی در باب عقاید خود نمی گفتند و به شکل رازگونه نگه می داشتند.

بنابراین عمده ی تحقیقات اسلام شناسی در باب کشورهای اسلامی شمال آفریقا و کشورهای آفریقایی آن سوی صحرا(مالی، سنگال و...) انجام گرفت. نقطه ی مشترک در بافت مذهبی تمامی این مناطق، تصوف و طرق صوفیه است. با انقراض سلطنت عباسیان، بافت مذهبی به سمت صوفیه میل پیدا کرده بود. دلیل این مطلب، اهل تسنن بودن اهالی این مناطق است که مفهوم مرجعیت بین آنها وجود ندارد واز سوی دیگر به علما و مراجع هم رجوع نمی کردند چرا که این مراجع همه درباری بودند، بنابراین نتیجه ی این موضوع روی آوردن بافت فراقبیله ای و فراقومی به سمت صوفیه و طریقت های تصوف است. پس تمام تحقیقات اسلام شناسی و اسلام پژوهی با محوریت طرق صوفیه انجام می گرفت. به همین دلیل هم هست که بسیاری از اسلام پژوهان فرانسه، نخستین دشمنی که باید شکسته شود را طرق صوفیه اعلام می کردند چرا که باشکست صوفیه، چیزی اسلام باقی نخواهد ماند و در واقع اسلام شکست خواهد خورد.

غیر از طرق صوفیه، اندیشه ی پان اسلامیسم (pan-islamism) است که پس از سقوط خلافت عثمانی است.اما باز هم محققین اندکی هستند که در باب عقاید فلسفی و معنوی نوشته باشند، یافت می شود. ماحصل این بحث چنین است که در اندیشه ی این شرق شناسان، در اسلام اساسا عقلانیت و معنویت یافت نمی شود؛ اگر هم هرکدام از این ها را ردیابی کنیم از جای دیگری وارد اندیشه ی مسلمین شده است. تا اینکه ماسینیون پروژه ای را به انجام میرساند که طی آن، ریشه ی عقلانیت و معنویت اسلامی را در خود قرآن وسنت اسلامی ردیابی می کند و چنین نبود که مسلمین نیاز داشته باشند از جای دیگری به عاریت بگیرند.

اما تا قبل از هانری کربن در بین متفکرین فرانسوی زبان، تشیع به مثابه ی جنبشی سیاسی در نظر گرفته می شد (بعضا افراطی) که به دنبال راه اندازی حکومتی سیاسی براساس اندیشه ی شیعی است. با هانری کربن بود که این نگاه انحصاری نقض می شود و به مثابه ی محملی که در خود ، دربردارنده ی حکمت و معرفت است، مطرح می شود. قبل از کربن و در زمان استعمار فردی به نام کنت دوگوبینو، درباره ی ایران وجهان شیعه می نویسد که برخلاف سایر مسافرانی که به ایران آمده بودند، بحث های عمیق و فلسفی را انتقال داده است و گزارش منصفانه ای را نوشته است.

امروزه شرق شناسی به هیچ وجه به گستردگی سابق صورت نمی گیرد؛ چرا که عنوانی ایدئولوژیک را به دنبال دارد و همگان از این برچسپ و عنوان پرهیز دارند. از سوی دیگر بنا به تخصصی شدن هرچه بیشتر علوم، دیگر شرق شناسی به معنای مطالعه ای همه جانبه امکان وقوع ندارد. برای مثال شخصی متخصص اقتصاد است در بستر و زمینه ی ایران، یا مورخ است و تخصص او امپراطوری های باستانی ایران است یا زبان شناس است و تخصص او گویش های عربی کشورهای شمال آفریقا است. این درحالی ست که سال ها پیش همین افراد را به مثابه ی شرق شناس می شناختند. این اتفاق به خصوص پس از کتاب ادوارد سعید به صورت برجسته تری مطرح شد. هر علمی موضوع می خواهد و نمی توان علمی را با عنوان شرق شناسی مطرح کرد که موضوع آن، شرق باشد؛ که نمی توان علمی را بنیان نهاد که موضوعی توهمی دارد (اگر به عنوان فرعی کتاب ادوارد سعید نظرکنیم می بینیم که او این معنا را مراد کرده است با بیان "شرق ساخته شده توسط غرب). نمی توان سخن از چنین علمی زد و موضوع آن توهمی است از این جهت که شرق کاملا نسبی است؛ مثلا ژاپن در نسبت با چین غرب است اما در نسبت با اروپا، شرق است یا روسیه نسبت به فرانسه شرق محسوب می شود. براین اساس با بیان شرق شناسی یا معنایی ایدئولوژیک را یدک می کشیم که براین اساس ظلمات و جهل و خرافه در مقابل عقل گرایی مدرن غرب است و یا شرق به معنای جغرافیایی کلمه را دنبال می کنیم که این هم نسبی است. علت دیگر را باید پایان عصر استعمار دانست که طبیعتا اصطلاحاتی همچون شرق شناسی، باری منفی را یدک می کشد. بنابراین رشته ای به نام شرق شناسی یا شرق در دانشگاه های فرانسه وجود ندارد. همین نکته را نیز می توان در باب اسلام شناسی عنوان کرد به این ترتیب که در مجامع آکادمیک فرانسه نیز نمی توان رشته ای را یافت که اسلام بما هوهو موضوع آن باشد بلکه بایستی آن را تخصیص زده و جزئی تر بپرسیم که وقتی از اسلام می پرسیم آیا منظور منابع است؟ کتاب مقدس است؟ و.. پس منظور از تحقیقات اسلامی، تحقیقات تاریخی، ادبی، اقتصادی و ... در حوزه ی اسلام در یک مدت تاریخی از تمدن اسلامی است.

شرق شناسی به معنای اصطلاحی ذکرشده که همراه با بار ایدئولوژیکی است توسط ادوارد سعید مطرح می شود. او با اصطلاح شرق شناسی، شرق ساخته شده ی غرب را مراد می کند. به بیان دیگر در نظر ادوارد سعید، وقتی سخن از شرق شناسی می شود، بار ایدئولوژیک در آن منطوی است.

سیلوستر دوساسی: پدر شرق شناسی فرانسه

دوساسی در زمانه ای می زیسته که یک جهان هزار ساله با انقلاب فرانسه از هم پاشیده بود و به جای آن هیچ چیز آورده نشد. دوساسی حمله ی ناپلئون به مصر بسیار مورد تاکید قرار می دهد. این حمله ی ناپلئون را می توان شبه استعماری تعبیر کرد چرا که انگیزه ی یافتن منابع و مکان جدید و یا استثمار انسان ها به صورت تام و تمام مدنظر نبوده است و شاید بتوان اصلی ترین انگیزه ی ناپلئون را کسب علوم و معارف مصر قلمداد کرد. آنچه بیش از همه در ناپلئون تاثیر کرد حقوق اسلامی و فقه بود. این تاثیر بی وجه نبود، چرا که ناپلئون به دنبال قانون و نظام حقوقی محکمی برای فرانسه بود.

گوبینو: نماینده ی نسل دوم شرق شناسی فرانسه

شاید بارزترین ویژگی گوبینو تلفیق استحکام علمی و نگاه ایدئولوژیک در مورد شرق شناسی باشد. به این معنی که او با یک متد و روش علمی به سراغ متون مختلف می رفت و سعی داشت که از دل خود متن به برداشت و فهمی نائل آید. به بیان دیگر در شرق شناسی او، بررسی متون از داخل خود آنها و بدون هرگونه پیش فرض انجام می گرفت. در واقع وجه ممیزه ی چنین شرق شناسی ای این است که در عین حال که یک روش علمی است یک چارچوب و دید کاملا ایدئولوژیک را نیز یدک می کشد.

نمایندگان نسل سوم  شرق شناسی فرانسه

کنت دو گوبینو و برنارد لوییس از جمله شاگردان گونو بودند که باید آنها را نمایندگان نسل سوم و حتی نسل چهارم دانست. البته هرکدام سویه های مختلفی را دنبال می کردند که باید به آنها عطف نظر داشت. درحالی که برنارد لوییس بسیار نزدیک به گونو می اندیشد، کنت دو گوبینو جهت گیری ها و سویه های نوستالژیک داشته و حتی با انقلاب فرانسه نیز مخالف بود اما از سوی دیگر با اقوام شرقی بسیار هم سو بوده و سفرهایی نیز به شرق داشته است. در این راستا سه گرایش اصلی را در بین نمایندگان این دوره می توان ردیابی کرد: لائیک ها، یهودی ها و مسیحی ها. 

اعلانات

تازه های نشر

           
  آموزش پژوهش پذیرش
خبرنامه  
 
 
کليه حقوق اين سايت براي نمایندگی تهران محفوظ است.       E-mail: tehran@miu.ac.ir - tehran.miu.ac.ir@gmail.com